تو دستام نبض ماه میزنه انگار تو هستی آسمون با منه انگار
کنار تو قشنگه گریه کردن چه نازه با تو بغض پشت دیوار
.
.
.
سلام...
خوبین ؟؟؟
اول از هر چیز باید از همه ی دوستان عذرخواهی کنم...به خاطر خیلی چیزها ... اول اینکه مثل قبل احتمالا تا چند وقت نمیتونم به لطف دوستان پاسخی بدم ...باور کنید از سهل انگاری نیست ... دوم اینکه تو پست قبل یه توضیح مختصر دادم... نمیدونم چی شد یک شیر پاک خورده ای توی این وبلاگ پستی رو ارسال کرد که فقط با آبروی من بازی کرده بود...خدا رو شکر دوستان لطف کردن و اطلاع دادند و خدا هم کمک کرد و وبلاگ به روال سابقش برگشت ...
این روزها روزهای متفاوتی رو دارم سپری میکنم ... از خیلی از جهات اینو میگم ...تو بحث کار اتفاقاتی بزرگ افتاده ... این اتفاقات هم تو بحث کارهای شخصی افتاده و هم در بحث شرکت اتفاقاتی افتاده...لطف میکنید اگه دعا کنین تا همه ختم به خیر بشه و البته تو بحث مالی هم اونی که مد نظر من و دوستان هست اتفاق بیفته ...
این چند روز خیلی بد گذشت ... به خاطر اتفاقاتی که وقتی به اصلش رجوع میکنم با دریایی از هیچ روبرو میشم ... با هجمه ای از خالی رودر رو میشم ... و اندوهگین میشم وقتی میبینم با خاطر یه نگرانی بی مورد اینقدر ناراحتی بوجود میاد ... دست خود آدم نیست ... قبول ... ولی وقتی هیچی نیست نباید آدم خودش و اینقدر عذاب بده ... هم خودش و و هم دیگران رو ... این دیگران گاهی میتونه فقط طرف مقابل باشه ... و این طرف مقابل میتونه هر کس و هرجایی باشه ... توی کار ــ زندگی شخصی ــ محل تحصیل ... هر جایی...امیدوارم امروز روح اندوه سراغم نیاد ... نه به خاطر اینکه خوش باشم ... نه ... به خاطر اینکه بد نباشم ...همین ... شاید همین...
اما داستان به روز شدنم در روز ۲۳ بهمن ...
من فرزند دوم از یک خانواده ی ۸ نفری هستم ...۲۳ بهمن به دنیا اومدم ... پدرم دوست داشت اسم منو بذاره بهمن ...مهمترین دلیلش این بود که اسم اصیل ایرانی رو بی حد دوست داره ...اما نشد ... ظاهرا مادر بزرگوار مخالف بودن ... این اتفاق تا داداش آخری میفته ... همه رو یه جورایی مادر انتخاب میکنه ...اما آخری رو که شخصا خیلی دوستش دارم پدر میذاره فرهاد....اونم متولد ۲۷ بهمن ماهه ...نمیدونم با این اوضاع و احوال امروز باید خدا رو شکر کنم که ۵ تا داداش دارم یا باید غصه ی بی خواهری رو بخورم ...مزه ی خواهر داشتن رو نچشیدم...هیچ وقت ...واسه همین نمیدونم باید غصه بخورم یا خوشحال باشم ...در هر صورت بی تعارف خدا رو شکر میکنم ... به خاطر همه چیز ... که شاید یکیش این لطفی بوده که هم توی خانواده ــ هم میان دوستان ــ هم توی محیط کار و حتی همینجا ــ حتی همین دنیای به ظاهر مجازی ... همیشه مورد لطف بقیه بودم ...همیشه بیشتر از حقم بهم لطف شده ... بهم محبت شده ... راست و دروغش گردن خودشون ...ولی همین که هست برام دنیاییه ... ممنونم از همه ...از دو روز پیش تماس ها و اس ام اس ها شروع شده ...اما هیچ کدومش به اندازه ی اولین تبریک وقتی که ساعت از ۱۲ رد شد نبود ...۱ دقیقه بیشتر از ۲۳ بهمن نگذشته بود که اس ام اس اومد ... خیلی بهم چسبید ... این که ببینی یه دوست و یه عزیز منتظربوده که ۲۳ شروع بشه و اون اولین نفری باشه که رسما امروز رو بهت تبریک بگه احساس خوبی به آدم دست میده ... ممنونم ازش ... مهرداد عزیز ممنون ...
اینروزا خسته ام ... هم جسمی و هم روحی ... جسم رو که میشه یه جورایی استراحت داد ... ولی روح چی ؟؟؟ میترسم زیاد خسته شده باشه و بخواد یه استراحت اساسی کنه ... شما نمیدونین چه طوری میشه استراحتش داد ؟؟؟ راستش من خودم نمیدونم ... بیشتر از این میترسم حجم خستگی به قدری بالا باشه که بخواد تنهایی استراحت کنه ... اگه مرخصی خواست من که بهش نمیدم ... اگه تیز بازی در نیاره و نخواد سو ء استفاده کنه توی روز تولدم بخواد مرخصی بگیره ... اگه خواست بازم نمیدم... ولی اگه از سرهنگ سیم خاردار مرخصی گرفت چی ؟؟؟ اونوقت که دستم از زمین و زمان کوتاه بشه ... فاصله ی بین آمدن و رفتن ... کاش ما که آمدنمون دست خودمون نیست رفتنمون دست خودمون بود ... دلم خوشه ها !!! دیگه اونوقت کی ول میکرد و میرفت ؟؟؟ هیشکی ... قشنگیش به همینه ... که ندونی کی میای و کی میری !!! این داستانها دست ما نیست حال و روزمون اینه ... وای به اون روزی که ... خدا خر و شناخت بهش شاخ نداد ... زیاد حرف زدم ... اگه اینروزا رفتم همه حلال کنن ...حرف مفت نیست خدایی ... دم همه گرم ...
...
..
.
اینم یه ترانه ی داغ :
مناسبتش رو خودتون پدا کنید ...
...
میخوام باور کنم با تو تمومه غم تنهایی و با تو نبودن
میخوام باور کنم اینجا کنارت تمومه لحظه های ِ بی تو بودن
میخوام باور کنم چیزی نمونده از اون بغض ِ غروب ِ جمعه هامون
خیالم راحته وقتی که هستی چه عشقی داره با تو قصه هامون
تو معصومانه تر از بغض مریم کنار من زدی دل رو به دریا
همه ترسم از اینه که نتونی بیای همراه من تا صبح ِ فردا
چرا اندوه سرد ِ این زمستون نمیخواد از تن ِ سردم جدا شه
چرا گرمای تن سوز ِ نگاهت نمیخواد شعله سوز ِ لحظه ها شه
ببین بانو چه تلخه قصه ی من همیشه بغض و اشک و درد و تکرار
اگه حتی یه لحظه بی تو باشم میمیرم عشق من ــــ خدا نگهدار
تو معصومانه تر از بغض ِ مریم کنار من زدی دل رو به دریا
همه ترسم از اینه که نتونی بیای همراه من تا صبح ِ فردا
جواد رحیمی